تبليغاتX
پلاک 13
 انتخابات از نوع افغانها !!!!!!!
بیشتر زنان افغان با این شکل و شمایل اومدن پای صندوق های رای تا در انتخابات ریاست جمهوری کشورشون سهیم باشن! حالا اینکه زیر این پوشش کی اومده رای بده و عکس کارت شناسایی چطور تطبیق میشه و اصلا اون زیر چه خبره و اصلا کی به کیه ، فقط خدا میدونه!!!!

ظاهرا سایه سیاه و سنگین طالبان و طرز فکر قرون وسطایی مردم افغانستان حالا حالاها موندنیه.

|+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 کی برای چی میجنگه ؟
توی این عکس فقط  یه وجه تشابه وجود داره و اونم جدال برای زنده موندنه، البته اون ماتادور خیالش راحته که همکاراش الان با کلی تجهیزات میان کمکش ولی گاو زبون بسته در هر حال محکوم به مردنه!!!

|+| نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388  |
 آهای آدمه زرنگ ..!


اگر مثل گاو گنده باشي ميدوشنت!


              اگر مثل خر قوي باشي بارت مي كنن!


                             اگر مثل اسب دونده باشي سوارت ميشن...


                   فقط از اندازه فهميدنه که ازت ميترسن
                                                                                 (دكتر علي شريعتي)

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  |
 قابل توجه کلیه اغتشاشگران محترم ...!
این عکس ابدا قدیمی نیست . این تصویر در مراسم معارفه رئیس جدید قوه قضائیه ( لاریجانی) گرفته شده که طرفین اصلی انتخابات با این شکل با هم خوش و بش می کنن.البته میشه از نگاه اطرافیان هم به عمق این حرکت محیرالعقول پی برد...!! 

حالا بازم بریزین تو خیابونو شلوغ کنین. فقط دلم برای اونایی میسوزه که الکی رفتنو الکی گیر افتادنو بعضی هاشونم الکی تر کشته شدن .......!

|+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388  |
 تا دم مرگ هم دنبالتم!
عکسی جالب از بازی استیل آذین و صبای قم . لحظه ای که آقای ترکی داور بازی تا دم مرگ هم دست از سر بازیکن خاطی برنداشته و به بهترین شکل ممکن توسط عکاس شکار شده.فقط نکته تاسف آور این عکس اینه که مجبور شدم علیرغم میل باطنی تصویری از خبرگزاری فارس روی وبلاگ بزارم!!!

|+| نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388  |
 اصلا تعجب نکنید!
 

دوست خوب من اصلا نگران نباش و تعجب نکن ....

در این زمانه که برای خلق آزادی، سر " الف " را هم کلاه گذاشتند از هیچ چیز تعجب نکن.....

|+| نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388  |
 امان از دست این تابوت هوایی!

توپولف روس..............

این پرنده آهنین بیش از هر کار مفید  دیگر فقط سقوط می کند! آنهم از نوع مرگبار که در هر بار تکرار صدها انسان بخت برگشته را از ادامه زندگی محروم کرده و به سرای باقی می شتاباند! در آخرین مورد هم باید به حادثه پرواز تهران - ایروان اشاره کرد که 186 نفر رو یه جا کشت!

|+| نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیستم مرداد 1388  |
 من که می دانم او کیست

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند  و او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد، او حتی مرا هم نمی شناسد !پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

|+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
  فکر نکن جوجه ای!

مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر سر از تخم بیرون آورد و با آنها رشد نمود. عقاب در طول زندگی اش همان کارهای را می کرد که جوجه های همراهش می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!

 او برای پیدا کردن کرم و حشره، زمین را با چنگال و ناخن می کند، قدقد می کرد و ادای مرغان را در می آورد. گاهی اوقات هم بالی بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.

سال ها بدینسان گذشت و عقاب پیر و ناتوان شد. روزی عقاب بالای سر خود، در اوج آسمان بی ابر، پرنده ای با شکوه دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کناری اش پرسید : اون کیه؟  همسایه اش پاسخ داد : اون یه عقابه و پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم. عقاب هم سر فرود آورد و آه حسرت پرواز در آسمان را کشید. بدینسان بود که عقاب پیر، جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون در تمام عمر فکر می کرد که جوجه است......

|+| نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388  |
 
 
بالا